گرم ، طولانی ،سری هزار سودا ، بی حوصله ( به قول عزیزی : بی انگیزه ) ، مرگ اگر کتابی نبود ، تنهایی در میان خیل انسان ها ، پرستار ی از ناتوانی بی هیچ حسی ( مثل برنامه ای در قلب آدم آهنی ) ، خشم از حماقت و کسالت بعضی ها ، نظاره گر زیستن موجودات بودن به جای خود زندگی کردن ، روز های تعطیلی آرواره ها و زبان ،شروع سو دایی در سر و گفتن (برای چه) در میانه ، علاقه به در جمع بودن با هراس از طینت های هزار لایه ی جمع ، مشکل بودن فراگیری زبانی بیگانه ، سردرگمی همیشگی در رفتن یا نرفتن ، تعویض عقاید مخل آرامش ،.......

.

.

.

.

یعنی روزهای دیگران این روزها چگونه می گذرد ؟

 

 

 

[ شنبه 7 تیر1393 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ امین ]

[ ]

 به مرحله ای رسیده ای که تجمع  واژه ها در سرانگشتانت را احساس کنی ؟

 

رسیده ای به آنجا که نمیدانی بهترین جای رسیدن است یا بدترین ؟

 

به هجوم پرسش های مکرر بی پاسخ رسیده ای؟

 

به دست در زیر چانه زدن رسیده ای ؟

 

به عدم تشخیص صحیح از غلط رسیده ای ؟

 

به عجز ، استیصال ، غرق در اندوه

 

به تبسم ، سرخوشی ، انتهای شادی رسیده ای ؟

 

و بدانی که نمیدانی زندگی چگونه آغاز شد ، ادامه یافت و پایان می پذیرد ؟

 

زندگی مجموعه ای  از تضادها بود .

لحظاتی تلخ

لحظاتی شیرین

اما هر دو گذرا

 

[ شنبه 7 تیر1393 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ امین ]

[ ]

  عمرها چه كوتاهند و مجازی

چون آذرخش گذرا و سوزان

انتظارها قدكشیده اند

و تكیه گاهشان آسمان

خنده ها تلخ

اشك ها شیرین

صداقت گستاخی ست !!!

سكوت و در خو د شكستن حیا !!!

دنیای وارونه ی وارونه!!!

[ دوشنبه 15 اردیبهشت1393 ] [ 8 قبل از ظهر ] [ امین ]

[ ]

  پدیده ها مجذوبش می کرد و تفکرات

لایه های متفاوت شخصیت انسانها

مثل لایه لایه های رسوبی کوهها 

پرسش های بی جواب سرگیجه آور

تنها طبیعت بکر آرامش را بازمیگرداند

وارد لایه ای دیگر از شخصیت رنگارنگ خودش شده بود

به مرکز لایه ها نزدیک میشد

چاره ای نبود جز پذیرش

روحش رقیق شده بود 

گاه به دنبالش

تا چون بادبادکی بازیابدش


[ پنجشنبه 21 فروردین1393 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ امین ]

[ ]

 

فرصت اندک .....

فکر.....

الان......

مرگ ......

گذر از دالان مرگ.....

هدف از خلقت .....

آمدنم بهر چه بود .....

خود را نمیشناسم .....

صعود و سقوط احساس و منطق ....

بن بست ......

شادی های رعد و برق گونه ......

خنده ها و گاه اشک ها .....

دقت در تفکر و گذران زندگی هر موجود زنده ی اطراف ....

تداخل احساس و تعقل و تخیل و توهم .....

بازی زندگی .....

تداخل عجز و قدرت .....

[ چهارشنبه 13 فروردین1393 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ امین ]

[ ]

جاده ی زندگیش میدانی بود

و او، آن اسب دوان

تا به سرسبز ترین کرت چمنزار سعادت برسد

بوی آن گند ، تعفن

بوی نومیدی جاوید

از دو دهلیز نگاهش جاری

[ دوشنبه 12 اسفند1392 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ امین ]

[ ]

بره ی فکر ،

چه مظلومانه به واژه های کتاب می نگرد

میله های زرد آجرهای حیاط

حلقه ی محاصره را تنگ تر می کنند

نسل بشر ناشنوا شده اند

کلید آرزوها در چاه ویل ظلمت به انتها نزدیک می شود......

جنون می رقصد و می رقصد و می رقصد

آهای باد ، به هندوستان نمی روی ؟

[ جمعه 29 شهریور1392 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ امین ]

[ ]

آدم آهنی لبهاشو به تنها روزنه ی صندوقچه ای که برای همیشه داخلش حبس شده بود نزدیک کرد و با ناامیدی مطلق  ،به بلندای حق  ،از انتهای حلقومش   ، فریادی سرخ کشید:

.

.

.

.

انسااااااااان ، مگر من چی خواستم جز حق طبیعی خوددددددددددددم.............؟

 

[ یکشنبه 24 شهریور1392 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ امین ]

[ ]

زدودن هزار پای افکار

 از عمق تار و پود وجودت

 و بذر دوباره را

 در عمق بی انتهای زندگیت کاشتن

روئین تن میخواد .....

و .......

من چه بی تقصیر ، تردم 

      

 

[ دوشنبه 11 شهریور1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ امین ]

[ ]

دو تا کفشهاش رو در آورد زندگی،

انداختش تو کابوسهای یه تنها

تا بدزده یه فرشته ،کفشها رو از تو کابوسش

 جاده محو  شده بود و پاهاش سنگی

[ جمعه 1 شهریور1392 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ امین ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،