X
تبلیغات
زمین باران را صدا میزند
 
 
بسیاری از پدیده ها مجذوبش می کرد و تفکرات

لایه های متفاوت شخصیت انسانها مثل لایه لایه های رسوبی کوهها که از بدو تولد ایجاد شدن

پرسش های بی جواب سرگجه آور

تنها طبیعت بکر آرامش را بازمیگرداند

وارد لایه ی دیگری از زندگی و شخصیت رنگارنگ خودش شده بود

داشت اندک اندک به مرکز لایه ها نزدیک میشد چاره ای نبود جز پذیرش

روحش رقیق شده بود چون مه رقیق

گاه به دنبالش تا چون بادبادکی بازیابدش


  نوشته شده در  پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 11 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
 

فرصت اندک .....

فکر.....

الان......

مرگ ......

گذر از دالان مرگ.....

هدف از خلقت .....

آمدنم بهر چه بود .....

خود را نمیشناسم .....

صعود و سقوط احساس و منطق ....

بن بست ......

شادی های رعد و برق گونه ......

خنده ها و گاه اشک ها .....

دقت در تفکر و گذران زندگی هر موجود زنده ی اطراف ....

تداخل احساس و تعقل و تخیل و توهم .....

بازی زندگی .....

تداخل عجز و قدرت .....

  نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 0 قبل از ظهر  توسط  امین  | 
جاده ی زندگیش میدانی بود

و او، آن اسب دوان

تا به سرسبز ترین کرت چمنزار سعادت برسد

بوی آن گند ، تعفن

بوی نومیدی جاوید

از دو دهلیز نگاهش جاری

  نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1392ساعت 8 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
بره ی فکر ،

چه مظلومانه به واژه های کتاب می نگرد

میله های زرد آجرهای حیاط

حلقه ی محاصره را تنگ تر می کنند

نسل بشر ناشنوا شده اند

کلید آرزوها در چاه ویل ظلمت به انتها نزدیک می شود......

جنون می رقصد و می رقصد و می رقصد

آهای باد ، به هندوستان نمی روی ؟

  نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
آدم آهنی لبهاشو به تنها روزنه ی صندوقچه ای که برای همیشه داخلش حبس شده بود نزدیک کرد و با ناامیدی مطلق  ،به بلندای حق  ،از انتهای حلقومش   ، فریادی سرخ کشید:

.

.

.

.

انسااااااااان ، مگر من چی خواستم جز حق طبیعی خوددددددددددددم.............؟

 

  نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
زدودن هزار پای افکار

 از عمق تار و پود وجودت

 و بذر دوباره را

 در عمق بی انتهای زندگیت کاشتن

روئین تن میخواد .....

و .......

من چه بی تقصیر ، تردم 

      

 

  نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط  امین  | 
دو تا کفشهاش رو در آورد زندگی،

انداختش تو کابوسهای یه تنها

تا بدزده یه فرشته ،کفشها رو از تو کابوسش

 جاده محو  شده بود و پاهاش سنگی

  نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
 از شنیدن صدای  تمسخر باغچه ها

 نگاه  ها برگردونده میشه 

تا تیزی درکشون نفهمه !!!

  تصویر لبخندش توی قطره ی اشکش پیداست

 

                                

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
واژه ها دارن از سر انگشتام میزنن بیرون ، عبارات سیاهی که از دستهای روشن سرچشمه میگیرن وبر میگردن رو دل سفید کاغذ .

اما محدودم

توی ازدحام و شلوغی دستهام ، فکرم ، نگاهم تنهان

آزادم و اسیر ،پریشان و منسجم، 

مینویسم ، تشنه ام تشنه ی نوشتن ، رفتن ، من زمینی نیستم .

در کدامین دیار تو را خواهم دید ؟

  نوشته شده در  جمعه 28 تیر1392ساعت 12 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
 

 

ای ابتدا و ای انتها

 

اشکانم را از چهره ی تکیده ام بزدای ، دست ترحم

را در زلفانم فرو بر، مرغ آمین را بر لبان مقربانت

مستقر نما ، آغوشت را مامن تنهائیم ساز و زانوانت

 را جایگاه اشکان گرمم .

 

که سخت ..........

 

  نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط  امین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM